قاصدک

بهترین لاغری

دکتر تاج بخش

مشخصات خودروهای ایرانی و خارجی
گالری عکس

داستان حکایت خدا

مجموعه : داستان جالب
داستان حکایت خدا
داستان حکایت خدا
 
داستان های جالب و آموزنده کوتاه در مجله تالاب بخوانید.
 
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: ” می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
 
” فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

” با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.

 

” گنجشک گفت:

” لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
 
سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:
” ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. ” گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: ” و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. ” اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.
 
 
برچسب‌ها:

داستان جالب

بیشتر بخوانید
داستان خانم باربارا والترز داستان کوتاه خانم باربارا والترز   خانم باربارا والترز که از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریکاست سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقشهای جنسیتی در ...

تور مسافرتی

جدیدترین مطالب سایت

Xبستن تبليغ
ورزشي
ورزشي
جنجال تجاوز به بازیگر جذاب باردار در کافی شاپ (عکس)
جنجال تجاوز به بازیگر جذاب باردار در کافی شاپ (عکس)
مشاهده بیشتر