قاصدک

لاغری و کاهش وزن

تبلیغات

دکتر تاج بخش

مشخصات خودروهای ایرانی و خارجی

گردشگری در ایران

گالری عکس

عاشقنامه

حکایت های کوتاه و آموزنده جدید | داستان خیلی کوتاه جالب

حکایت های کوتاه و آموزنده جدید | داستان خیلی کوتاه جالب

حکایت های کوتاه و آموزنده جدید

حکایت و داستان کوتاه و آموزنده از بزرگان و داستان هاي‌ قدیمی را در این جا بخوانید.

 

حکایت جالب این سیرین و احوال پرسی

ابن سیرین كسی را گفت: چگونه‏ اي؟ گفت: چگونه است حال كسی كه پانصد درهم بدهكار است، عیالوار است و هیچ چیز ندارد؟

 

ابن سیرین به خانه خود رفت و هزار درهم آورد و به وی داد و گفت: پانصد درهم به طلبكار بده و باقی را خرج خانه كن و واى بر من اگر پس از این حال كسی را بپرسم!

 

گفتند: وادار نبودی كه قرض و خرج وی را بدهی. گفت: وقتی حال كسی را بپرسی و او حال خود بگوید و تو چاره ‏اي برای او نیندیشی، در احوالپرسی منافق باشی…

 

اينچنين است رسم انسانيت و مردانگى…

 


 

حکایت های کوتاه و آموزنده جدید | داستان خیلی کوتاه جالب

داستان مرد گدا در بازار

فردى هرروز در بازار گدایی می‌کرد و مردم حماقت وی را دست می انداختند. دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان طلا بودو دیگری از نقره. اما او همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد! داستان در تمام منطقه پخش شد.

 

هرروز گروهی زن و مرد به دیدن این گدا می آمدند و دو سکه طلا به او نشان می دادند و او همیشه نقره را انتخاب میکرد، مردم وی را دست می انداختند و به حماقت او می خندیدند.

 

تا این‌که مرد مهربانی از راه رسید و از این‌که وی را ان طور دست می انداختند، ناراحت شد. وی را به گوشه اي دنج از میدان کشید و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، تو سکه طلا را بردار. این طوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و همدیگر دستت نمی‌اندازند.

 

گدا پاسخ داد:
ظاهراً حق با شماست، اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم! شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام!

 

اگر کاری می‌کنی که هوشمندانه است، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق پندارند…!

 


 

حکایت های کوتاه و آموزنده جدید | داستان خیلی کوتاه جالب

حکایت موش و شتر سواری

موشی افسار شتری را گرفت و به راه افتاد. شتر بدلیل طبع آرامی که داشت با وی همراه شد ولی در باطن منتظر فرصتی بود تا خطای موش رابه وی گوش زد کند. این دو به راه ادامه دادند تا به کنار رودخانه اي رسیدند.
موش از حرکت باز ایستاد و شتر از او پرسید:
«چرا ایستاده اي تو رهبر و پیشاهنگ من هستی؟»
موش گفت: «این رودخانه خیلی عمیق است.»
شتر پایش را در آب نهاد و رو به موش گفت: «عمق این آب فقط تا زانوست.»
موش گفت: «میان زانوی من و تو فرق بسیار است.»
شتر پاسخ داد: «تو نیز از این پس رهبری موشانی چون خودرا بر عهده گیر.»

چون پیمبر نیستی پس رو براه
تا رسی از چاه روزی سوی جاه
تو رعیت باش گر پادشاه نیی
خود مران چون مرد کشتی بان نیی

مثنوى معنوى

 


 

حکایت های کوتاه و آموزنده جدید | داستان خیلی کوتاه جالب

داستان پادشاه و تخته سنگ

در زمان‌هاي‌ گذشته، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این‌که عکس العمل مردم را ببیند، خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی‌تفاوت از کنار تخته سنگ می‌گذشتند؛ بسیاری هم غر می‌زدند که این چه شهری است که نظم ندارد؛ حاکم این شهر عجب مرد بی‌عرضه‌اي است و… باوجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی‌داشت.

 

نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و ان را کناری قرار داد.

 

ناگهان کیسه‌اي را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل ان سکه‌هاي‌ طلا و یک یادداشت پیدا کرد. پادشاه در ان یادداشت نوشته بود:

 

” هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد! “

زیگیل تناسلی

حکایت های جالب

بیشتر بخوانید
حکایت جالب و خواندنی دانشمند کتک خور شیخ کتک خور   در حکايت شیخ کتک خور نگاهی به این حکايت میندازیم در ادامه می‌توانید با حکایت جالب و خواندنی شیخ کتک خور تالاب را دنبال نمایید.    مرحوم شیخ_جعفر_کاشف_الغطاء از بزرگ‏ترین فقیهان ...

آموزش شيريني و کيک

جدیدترین مطالب سایت

فیلم ماجرای تجاوز جنسی به سحر دختر 17 ساله در جوی آب
فیلم ماجرای تجاوز جنسی به سحر دختر 17 ساله در جوی آب
مشاهده بیشتر