پاییز یکی از چهار فصل زمین اسـت که پس از تابستان می گذرد و زمستان را پیشبینی می کند. این فصل را میتوان پاییز نامید و تغییرات بزرگی در طبیعت و محیط زیست اسـت. ما دراین قسمت از مجله تفریحی تالاب عکس پروفایل و متن پاییزی را منتشر کرده ایم.
پس از روزهای گرم تابستان، بالاخره گرما شروع بـه شکستن می کند و شبها طولانی تر میشود. کشاورزان و باغداران میوه ها و سبزیجات خودرا برداشت میکنند و با حرکت بـه فصل پاییز، برگ ها شروع بـه تغییر رنگ کرده و از درختان می ریزند.
پاییز بـه معنای سرگرمی و فعالیت هاي زیاد در فضای باز اسـت. رنگ هاي مختلفی را بـه زندگی مردم می آورد – زرد، قرمز، نارنجی، قهوه ای و غیره. دما سردتر میشود، روزها کوتاه تر میشود. حیواناتی که برای ماههاي سرد آماده می شوند و گیاهان غذا نمیسازند، همه ی چیز در طبیعت کم کم شروع بـه خوابیدن میکند.
دنیا مثل پاییزه هم قشنگه هم غم انگیزه
قشنگیش بـه خاطر تو و غم انگیزیش بـه خاطر دوری تو
دراین حال و هوای پاییزی؛
خودت را بـه دست هاي مهربان خدا بسپار
و برای ساعتی
فراموش کن تمام غصه هاي روزگار را…
باتو در پاییز از خاک برمیخیزم
و با سهره ها و یاکریمها بـه پرواز درمیآیم
پاییز در راه اسـت …
زنگ مدارس یک هیاهوی تبلیغاتی اسـت
برای بد نام کردنت وگرنه
تو همیشه فصل عشق بوده ای پاییز عزیز
چه شاعرانه اسـت فریادشان زیر پاهایمان! برگ هایي که روزی برای آرامش بـه سکوتشان پناه میبریم …
پاییزتون مبارک
پاییز
وفادار ترین فصل خداست
حافظه ي خیس خیابان هاي شهر را
همیشه همراهی می کند
لعنتی، هی می بارد و می بارد…
و هر سال
عاشق تر از گذشته هایش
گونه هاي سرخ درختان شهر را
می بوسد و
لرزه می اندازد بـه اندام درختان
و چقدر دلتنگ می شوند برگ هاي عاشق
برای لمس تن زمین
که گاهی افتادن
نتیجه ي عشق اسـت…
پاییز
سرد و بی رحم نیست
فقط
جسارت زمستـان را ندارد
ذره ذره زرد می کند
اندک اندک جان می سِتاند
قطره قطره می گِریاند
پاییــــز سرد نیست
نامـــهربان اسـت
درســت مانند “تو ”
کسیکه گمان می کند برگ ریزان پاییزی بـه معنای مرگ برگ هاست
هرگز رقص ان ها را در روزهایی که باد می وزد ندیده اسـت!
از بس که خدا عاشق نقاشی بود
هر فصل بـه روی بوم، یک چیز کشید
یکبار ولی گمان کنم شاعر شد
یک گوشه ي دنج رفت و پاییز کشیید
زمین سمفونی برگهاست
نم می زند باران
بدجور بوی غربت میدهد این هوا
نبش قبر خاطرات مرده اسـت انگار
فصل تنهاییست
پاییز اسـت، پاییز اسـت حالا
همره باد سرد پاییزی
سرنوشت من و تو گشته جدا
رهسپاری عشق من اکنون
می سپارم تو را بـه دست خدا
میخواهم برای فصل سرد پاییز لباس بخرم
منتها این بار لباسهایی با جیب هاي بزرگ
بزرگ بـه اندازه ي دست هاي دونفر
زندگی زیباتر میشود
بـه شرطی که بـه اندازه تمام برگ هاي پاییز
برای یک دیگر آرزوی خوب داشته باشیم…
تو نیستی که ببینی چقدر پاییز اسـت
چقدر زندگی برگها غم انگیز اسـت
مگر بـه قهر نگفتی که از تو بیزارم
چرا هنوز نگاهت محبتآمیز اسـت؟
دلت درخشندگی یک سرزمین بی فاتح
دلم خرابهي بعد از هجوم چنگیز اسـت
مرا چگونه فراموش کردهای ای دوست؟
ببین گذشتهات از خاطرات لبریز اسـت
تمام هستی من آرزوی وصل تو بود
تمام هستی من بی تو سخت ناچیز اسـت
مجید ترکابادی
پاییز فصل آزادی اسـت
برگ ها بـه جای صرفا سبز بودن
میتوانند زرد، قرمز، قهوه ای و نارنجی بودن را انتخاب کنند
ساحل دلت را بـه خدا بسپار
خودش قشنگ ترین قایق را
برایت می فرستد
صدای نم نم نخستین باران پاییزی، ترانه دل انگیزی اسـت که بـه یادم میآورد مجالی نیست.
رنگها مهمان برگها می شوند.
برگ از پی برگ بر زمین ریخته اسـت
ای باد چه در گوش طبیعت گفتی؟
سوگند بـه پاییزی که در راه اسـت
و بـه پچ پچ عاشقانه برگ ها
سوگند بـه بوسه هاي آخر
و بـه باران هاي گاه و بی گاه
و بـه آغوش هاي خالی …
سوگند بـه عشق
که من پاییز بـه پاییز
باران بـه باران
آغوش بـه آغوش
دلتنگ توام
پاییز برای بعضی ها دل انگیز اسـت و برای بعضی ها غم انگیز…
برای من فصل سردی دلهاست…
فصل باریدن اشکها…
فصل تنهایی قدم زدن روی برگهای نارنجی…
این روزها هوای دلم هم پاییزیست…
پاییز را ساده منگر
پاییز
اتحاد جنون آمیز برگ اسـت با نور
عاشقانه برگی ست که
هم رنگ خورشید شده اسـت
****
پاییز دوست داشتنی اسـت چون تو دوستش داری
مثل باران که زیباست، چون تو زیبایی
افشین صالحی
****
بدون شک خدا را
در عطر و بوی خاک باران زده
خش خش برگ هاي زرد
و خنکای نسیم پاییزی میتوان احساس کرد
خدا همین جاست، لابه لای برگ برگ دفتر خزان
****
دو قدم مانده بـه پاییز
دو قدم مانده بـه آغاز این فصل غم انگیز
پاییز خیال فرسوده ي زمین
پاییز ای تجمع مهر بر برگ هاي پوسیده
انگار همه ی ي احساسم
هزاربار تمام درختان رنگیت را بوسیده
ﺭﺍﺿﯿﻢ ﺍﺯ ﺗﻮ، ﭘﺎﯾﯿﺰِ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﻣﻦ
ﻣﯽ ﺑﻮﺳﻢ ﻭ ﻣﯽ ﺑﻮﯾﻢ ﺑﺮﮔﻬﺎﯼ ﺯﺭﺩ ﻭ ﻗﺮﻣﺰت رﺍ
ﻧﻔﺲ ﻣﯿﮑﺸﻢ ﺩﺭ هوایت
ﺑﻮﯼ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﺭﯼ
ﺑﻮﯼ ﺧﺎﮎ ﻭ ﺑﺮﮒ
من بوی خدا میفهمم از تو
****
میان همهمه برگهاي خشک پاییزی
فقط ما ماندهایم که هنوز از بهار لبریزیم
برای من که دلم چون غروب پاییز اسـت
صدای گرم تو از دور هم دل انگیز اسـت
پاییز مبارک
****
بـه پرندگان بگو
شاخه هایت را فراموش نکنند.
پاییز
آخرین حرفِ درخت نیست
****
دنیا مثل پاییزه هم قشنگه هم غم انگیزه
قشنگیش بـه خاطر تو و غم انگیزیش بـه خاطر دوری تو
بیا …
بوی پاییز را حس می کنم
می دانم در راهی
می دانی عاشقم
عاشق تو
عاشق پاییز
عاشق برگریزان
بیا …
میخواهم پاییز را در آغوش تو نفس بکشم
****
کاش می شد هرشب
ساعت را عقب کشید
مثل ان شب در شروع پاییز
میخواهم
یک ساعت
بیشتر دوستت بدارم
مجید مصطفوی
****
بدون شک خدا را
در عطر و بوی خاک باران زده
خش خش برگ هاي زرد
و خنکای نسیم پاییزی میتوان احساس کرد
خدا همین جاست، لابه لای برگ برگ دفتر خزان
هی پاییز
ابرهایت را زود بفرست
شستن این گرد غم از دل من
چندین پاییز باران میخواهد
بیشتر بخوانید: بهترین اشعار عاشقانه پاییزی + شعرهای عاشقانه در مورد فصل پاییز
****
داشتم فکر میکردم
پاییز هم فصل قشنگی اسـت
برایِ آمدنت
چقدر مهرش بـه مهربانی تو می آید
و بارانش بـه اشک هایِ من
وقتی یاد تو میافتم
****
پاییز همان فصل دل انگیزی اسـت
که گاه رویایی اش میخوانند
همان فصلی که میتوانی در ان
ساعت ها از پنجره اتاق بـه درخت
روبه روی خانه نگاه کنی و خسته نشوی
****
بیچاره پاییز …
دستش نمک ندارد…
این همه ی باران بـه آدم ها میبخشد، اما همین آدم ها تهمت ناروای خزان را بـه او میزنند.
خودمانیم …
تقصیر خودش اسـت ؛
بلد نیست مثل ” بهار” خودگیر باشد
تا شب عیدی زیر لفظی بگیرد و
با هزار ناز و کرشمه سال تحویلی را هدیه دهد …
سیاست ” تابستان ” را هم ندارد
که در ظاهر با آدم ها گرم و صمیمی باشد
ولی از پشت خنجری سوزناک بزند
بیچاره …..
****
نمی رسم ها را بر نمی تابم
با هر برگ پاییز
بـه پای تو می رسم
تا رسم عاشقی
در کهکشان بماند
برای همه ی ي برگ هاي فرو نیامده
تا بهارِ چشم هایت وقت دارم
تا ان روز، یک ریز
بـه پای تو میریزم…
نشست، ذائقه ي میز را مرتب کرد
کشید پرده وُ؛ آویز را مرتب کرد
بـه گونه هاش گل انداخت،شانه بر گیسو
بساطِ وسوسه انگیز را مرتب کرد
رُزِ سیاهی بر سینه ي چپش چسباند
انارِ شهدِ شررخیز را مرتب کرد
نشست و سورمه خورانید”آهوانش” را
“غزالَکانِ غم انگیز” را مرتب کرد
کلونِ در که صدا کرد، گِردِ خود چرخید
از این که؛ هر چه وُ هر چیز را مرتب کرد!
جلوی پای تو هر برگِ زرد را برداشت
بهار، سفره ي پاییز را مرتب کرد…
****
من و یک پاییز و یک مهر در جاده ای پر پیچ و خم از برگ هاي نم پاییزی
کمی مه و کمی بوی آتش
چه لذتی داشت اگر تو هم کنارم بودی …
****
و گیاها و
درختان
همواره در
برابر او
سجده میکنند.
****
پایان همه ی ي اضطراب هاي منی خدا
مانند بهاری که از پس پاییز و زمستان می آید
****
چقدر صدای پاییز شبیه صدای تو اسـت
چقدر گرم و صمیمی اسـت
انگار پاییز در تو حرف می زند
پاییز که آمده اسـت، انگار تو آمده ای
****
دفتر نقاشیخدا همیشه زیباست
اما فصل پاییز را برای
دل خودت آرام تر ورق بزن
و تمامی رنگ ها را بخاطر بسپار
که عشق لابلای همین
رنگ هاي زیباست
****
پاییز همان دل انگیزانه ای اسـت
که گاه هوس می کني زیر بارانش
بی روسری در کوچه قدم بزنی
تا موهایت خیس شوند…
پاییز
سرد و بی رحم نیست
فقط
جسارت زمستـان را ندارد
ذره ذره زرد می کند
اندک اندک جان می سِتاند
قطره قطره می گِریاند
پاییــــز سرد نیست
نامـــهربان اسـت
درســت مانند “تو ”
بیشتر بخوانید: انشا در مورد فصل پاییز | انشای زیبا و ادبی درباره زیبایی های پاییز
مثل خرمالو هاي رسیده ي حیاط مادربزرگ
مثل عطر دارچین چای هاي عصرانه
مثل باران پاییز، مثل عود
مثل انار دانه دانه با گلپر
مثل موسیقی خش خشِ برگ ها
مثل نوشتن آخرین خطِ
مشق هاي دوران کودکی
مثل عید، مثل آب بازی
چیزهاي خوب ساده اند!
و تنها شنیدن اسم شان
کافیست تا خوب شود حال دلت
نبودشان زندگی را متوقف نمی کند
اما زندگانی را تلخ خواهد کرد
درست مثل تو …
****
درختان پرشکوفه بادام را دیگر فراموش کن اهمیتی ندارد دراین روزگار ان چه را که نمیتوانی بازیابی بـه خاطر نیاور موهایت را در آفتاب خشک کن عطر دیر پای میوه ها را بر ان بزن عشق من ؛ عشق من فصل پائیز اسـت.
****
من و یک پاییز و یک مهر در جاده ای پر پیچ و خم از برگ هاي نم پاییزی
کمی مه و کمی بوی آتش
چه لذتی داشت اگر تو هم کنارم بودی …
****
برگ ها وقتی عمرشان می گذرد چقدر زیبا می شوند
چقدر در روزهای آخرشان روشن و رنگانگ هستند.
میپسندم پاییز را
که معافم میکند
از مخفی کردن
دردی که در صدایم میپیچد ُ اشکی که در نگاهم میچرخد
آخر همه ی میدانند
سرما خوردهام …
****
پاییزت پر از رگبار آرزوهای قشنگ
نخستین لحظه هاي پاییزت از نم نم باران خوشرنگ
و من آرزومند آرزوهایت
****
محبوب من
هر بار که با من حرف می زنی
چیزی بگو، جوری بگو
که بـه گرفتن دستانم ختم شود
هر فصلی هم که می خواهد باشد، باشد
حالا پاییز بیشتر
****
عاشق که باشی، پاییز که باشد
باران که ببارد انار که هیچ
سنگ هم اگر باشی دلت ترک میخورد
پاییز خوب اسـت، پاییز عاشق اسـت،
عاشقى کن، پنجره ات را بـه رویش باز کن،
هوا هم هوایى شده اسـت، دلش عاشقى مى خواهد.
****
دست هایتان را آماده کنید
پاییز نزدیک اسـت
باید گره بخورد در دست هاي
کسیکه سالها انتظارش را کشیدید
جان عزیزتان پاییز را دونفره آغاز کنید
****
پروردگارا
تنها محبت توست
که در سرمای پاییزی مرا دلگرم نگه می دارد
****
بهار کوچکی ام در دل خزان اما
خدا هوای دل ساده ي مرا دارد
آیا نباید در برابر دیدن این همه ی زیبایی، بـه نقاشی اندیشید که چنین تابلوی بیبدیلی خلق کردهاسـت؟!
خداوندا بـه خاطر تمام مهربانیات
تو را سپاس.
****
مثل درخت باشید که در تهاجم پاییز هرچه بدهد
روح زندگی را برای خویش نگه می دارد
****
پاییز را دوست دارم
بخاطر شب هاي سرد و طولانی اش
بخاطر تنهایی و دلتنگی هاي پاییزی ام
بخاطر پیاده روی هاي شبانه ام
بخاطر بغض هاي سنگین انتظار
بخاطر اشک هاي بی صدایم
بخاطر سال ها خاطرات پاییزی ام
پاییز مبارک
****
پاییز تنها فصلیه که از همون نخستین روزش خودشو نشون می ده !
کاش همه ی انسانها مثل پاییز باشن
تا از همون روز اول رنگ و روی اصلیشون رو نشون بدن !
ﺭﺍﺿﯿﻢ ﺍﺯ ﺗﻮ، ﭘﺎﯾﯿﺰِ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﻣﻦ ..
ﻣﯽ ﺑﻮﺳﻢ ﻭ ﻣﯽ ﺑﻮﯾﻢ ﺑﺮﮔﻬــــﺎﯼ ﺯﺭﺩ ﻭ ﻗﺮﻣﺰﺕﺭﺍ
ﻧﻔﺲ ﻣﯿﮑﺸﻢ ﺩﺭ هوایت
ﺑﻮﯼ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﺭﯼ
ﺑﻮﯼ ﺧﺎﮎ ﻭ ﺑﺮﮒ
ﻣﻦ ﺑﻮﯼ ﺧــــــــــﺪﺍ ﻣﯽﻓﻬﻤﻢ ﺍﺯ ﺗـــﻮ
****
بد موقعی دیدمت
وسطِ پاییز
زیر باران ..
اصلا محال بود
عاشقت نشوم
****
گوش کن
صدای نفس هاي پاییز را میشنوی؟
و این زیباترین فصل خدا می آید
دوست من
غم و اندوهت را
بـه برگ درختان آویزان کن
چند روز دیگر می ریزند
****
پروردگارا
خزان و سردی این روزهایم را
تو گرم کن
و مرا با مهربانیت در دریای بیکران آغوشت
بـه آرامش برسان
دلخوشیهاي کوچک یعنی در عین همه ی نداشتنها
یک برگ پاییزی را بگذاری در بین کتابهایت برای یادگاری
****
دلم تنگ اسـت و
حالم رافقط پاییز می فهمد
منم ان شاخه يِ خشکی
که ازدوری پریشان اسـت
****
نگرانم
پاییز که برسد
ساعت ها را عقب میکشند
دلتنگی ام
یک ساعت زودتر می آید
****
عاشق که باشی ؛ پاییز که باشد
باران که ببارد انار که هیچ ؛
سنگ هم اگر باشی
دلت ترک می خورد…
نوعی هارمونی در فصل پاییز وجوددارد و درخششی در آسمانش اسـت
که در فصل هاي دیگر نه شنیده میشود و نه دیده
چه سخت هم پاییز باشد؛
هم ابر باشد ؛
هم باران باشد !
هم خیابان خیس …
امـــــا نه تـــــو باشی
نه دستی برای فشردن باشد
نه پایی برای قدم زدن باشد
و نه نگاهـــی برای زل زدن … !
****
بدون شک خدا عاشق اسـت
مگر میشود جز با عشق
طبیعت را چنین جانانه سرشت
و پاییز را اینگونه زیبا بـه تصویر کشید
****
اصلا رسمش نیست که تو بگویی و دیگران بشنوند
پاییز را باید نفس کشید؛ پاییز را باید لمس کرد
****
پاییز که میشود حواس تان
بـه آدم هاي زندگیِ تان باشد
کمی بهانه گیر می شوند
حساس می شوند توجه میخواهند
دست خودشان که نیست
این خاصیت پاییز اسـت
فصلی در راه اسـت
با اشک هایي که هنوز
بر گونه خیابان نیفتاده
خشک می شوند
و عشق پنهانی ترین رازِ پاییز اسـت
****
درختان پرشکوفه بادام را دیگر فراموش کن اهمیتی ندارد دراین روزگار ان چه را که نمی تواني بازیابی بـه خاطر نیاور موهایت را در آفتاب خشک کن عطر دیر پای میوه ها را بر ان بزن عشق من ؛ عشق من فصل پائیز اسـت.
****
موهایت را رها نکن
پائیز اسـت
باد می آید …
بوی موهایت رابا خود میبرد
و برگ ها عاشق تر می شوند
****
امروزم بوی آرامش می دهد
سپردن همه ی چیز بـه دستان گرم خدا
بارانی که نم نم گونه هایت را می بوسد
قدم زدن کنار کسانی که دوستشان داری
ستاره هایش که بـه تو چشمک بزنند و بگویند:
خودت را برای فردای بهتر آماده کن…
و مهم تر از همه ی، خدایی که هرروز حالت را از تو می پرسد
****
نه بـهار با هیچ اردیبهشتی
نه تـابستان با هیچ شهریوری
ونه زمستـان با هیچ اسفندی
اندازه پاییـز بـه مذاق خیابان ها خوش نیامد
پـائیز مــهری دارد که بـــَر دل هـر خیـابان مـی نشیند…
مهری خدایی و زیبا!
****
سلطان فصل ها
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با ان پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
پاییز خوبی را برای شـما آرزومندیم
****
از بس که خدا عاشق نقاشی بود
هر فصل بـه روی بوم ؛ یک چیز کشید
یکبار ولی گمان کنم شاعر شد
یک گوشه ي دنج رفت و پاییز کشید