دکتر تاج بخش

زيگيل

آموزش های اخلاقی

مشخصات خودروهای ایرانی و خارجی
گالری عکس

لاغري و کاهش وزن

داستان کودکانه پادشاه گل و بوته ها

مجموعه : داستان جالب
داستان کودکانه پادشاه گل و بوته ها

داستان گل و بلبل 

 

با داستان کودکان مخصوص شب در خدمت تان هستیم در ادامه می توانید با داستان کودکانه پادشاه گل و بوته ها  ما را دنبال نمایید .

 

روزی روزگاری ، دختری مهربان در كنار باغ خوشگل و پرگل زندگی می كرد ، كه به ملكه گل ها شهرت یافته بود .

 

چند سالی بود كه او هر صبح به گل ها سر می زد ، انها را نوازش می كرد و سپس به آبیاری انها مشغول می شد .

 

مدتی بعد ، به مریضی سختی مبتلا شد و نتوانست به باغ برود . دلش برای گل ها تنگ شده بود و هر روز از غم دوری گل ها گریه می كرد .

 

گل ها هم خیلی دلشان برای ملكه گل ها تنگ شده بود ، دیگر كسی نبود انها را نوازش كند یا برایشان آواز بخواند .

 

روزی از همان روزها ، كبوتر سفیدی كنار پنجره اتاق ملكه گل ها نشست . وقتی چشمش به ملكه افتاد فهمید ، دختر مهربانی كه كبوتر ها از او حرف میزنند ، همین ملكه هست ، پس به سرعت به باغ رفت و به گل ها خبر داد كه ملكه سخت بیمار شده هست .

داستان کودکانه پادشاه گل و بوته ها

گل ها كه از شنیدن این خبر بسیار غمگین شده بودند ، به دنبال چاره اي می گشتند . یكی از انها گفت : « كاش می توانستیم به مشاهده او برویم ولی می‌دانم كه این امكان ندارد ! »

 

كبوتر گفت : « این كه كاری ندارد ، من می‌توانم هر روز یكی از شما را با نوكم بچینم و پیش او ببرم . »

 

گل ها با شنیدن این توصیه كبوتر شاد شدند و از همان روز به بعد ، كبوتر ، هر روز یكی از انها را به نوك میگرفت و برای ملكه می‌برد و او با مشاهده و بوییدن گل ها ، حالش بهتر می شد .

 

یك شب ، كه ملكه در خواب بود ، ناگهان با شنیدن صدای گریه اي از خواب بیدار شد .

 

دستش را به دیوار گرفت و آرام و آهسته به سمت باغ رفت ، وقتی داخل باغ شد فهمید كه صدای گریه مربوط به كیست ، این صدای گریه غنچه هاي كوچولوی باغ بود .

 

انها نتوانسته بودند پیش ملكه بروند ، چون اگر از ساقه جدا می شدند نمی توانستند بشكفند ، درضمن با رفتن گل ها ، آنها احساس تنهایی می كردند .

 

ملكه مدتی انها را نوازش كرد و گریه انها را آرام كرد و سپس به آنها قول داد كه هر چه زودتر گل ها را به باغ برگرداند .

 

صبح فردا ، گل ها را به دست گرفت و خیلی آهسته و آرام قدم برداشت و به طرف باغ رفت ، وقتی كه وارد باغ شد ، نسیم خنک صبحگاهی صورتش را نوازش داد و حال بهتر پیدا كرد ، سپس شروع كرد به كاشتن گل ها در خاك .

 

با این كار حالش كم كم بهتر می شد ، تا اینكه بعد از چند روز توانست راه برود و حتی برای گل ها آواز بخواند .

 

گل ها و غنچه ها از اینكه باز هم كنار هم از دیدار ملكه و مهربانی هاي او ، لذت می بردند شاد بودند و همگی به هم قول دادند كه سال هاي سال در كنار هم ، همچون قبل مهربان و دوست باقی بمانند و در هیچ حالی ، هم دیگر را فراموش نكنند و تنها نگذارند.

 

منبع :goodfoodtime.com


داستان جالب

بیشتر بخوانید
داستان جالب گفتن راز به دیگران داستانی جالب از رابطه دوستی عمیق دو نفر که بسیار با یکدیگر وقت می گذراندند. در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون ...

تفریحی و سرگرمی

جدیدترین مطالب سایت

آتش زدن دختر 16 ساله در خیابان توسط ارازل و اوباش
آتش زدن دختر 16 ساله در خیابان توسط ارازل و اوباش
مشاهده بیشتر