مجموعه : اشعار زیبا

اشعار زیبا درباره خودشناسی از شاعران بزرگ

اشعار زیبا درباره خودشناسی از شاعران بزرگ

اشعار زیبا و کوتاه خودشناسی

خودشناسی در واقع یک مبحث روانشناسی است ولی اگر بخواهیم به صورت عامیانه بگوییم هر چه قدر خودمان را بهتر بشناسیم برای زندگی مان سود خواهد داشت پس سعی کنید در زندگی اول وقت برای خودشناسی خود بگذارید و بعد خود به خود متوجه می شوید که از این جهان هستی چه می خواهید و چه هدف هایی دارید.

مطلب مرتبط: یک تست جالب خودشناسی (طنز)

شعر کوتاه در مورد خودشناسی

شعر کوتاه در مورد خودشناسی

آن کس که نداند که نداند

در جهل مرکب ابد الدهر بماند

آن کس که بداند که نداند

لنگان خرک خویش به مقصد برساند

آن کس که نداند که بداند 

بیدار نمایید که بس خفته نماند

آن کس که بداند که بداند 

اسب شرف از گنبد گردون برهاند

تو نیکی می کــن و در دجلــه انـداز

کــه ایــزد در بیــابــانت دهــد بـاز

اشعار زیبا در خصوص خودشناسی

اشعار زیبا در خصوص خودشناسی

در مسجد و در کعبه به دنبال خداییم

از حس خدا در دلمان دور و جداییم

هم مسجدو هم کعبه وهم قبله بهانه است

دقت بکنی نور خدا داخل خانه است

در مسجد و در کعبه به دنبال چه هستی؟

اول تو ببین قلب کسی را نشکستی؟

اینگونه چرا در پی اثبات خداییم؟

همسایه ی ما گشنه و ما سیر بخوابیم

در خلقت ما راز و معمای خدا چیست؟

انسان خودش آیینه یک کعبه مگر نیست؟

برخیز و کمی کعبه ی آمال خودت باش

چنگی به نقابت بزن و مال خودت باش

تصویر خدا پشت همین کهنه نقاب است

تصویرخداواضح وچشمان توخواب است

شاید که بتی در وسط ذهن من و توست

باید بت خود ، با نم باران خدا شست

گویی که خدا در بدن و در تنمان هست

نزدیکتر از خون و رگ گردنمان هست

ولله خدا قدرت پرواز پرنده ست

یا غرش بی وقفه ی یک شیر درنده ست

در پیله ی پروانه مگر دست خدا نیست؟

پیدایش پروانه بگو معجزه کیست؟

احساس خدا جزر و مد آبی دریاست

آنجا که نفس در بدن ماهی دریاست

آنجا که نهنگی پی ماهی سر جنگ است

تدبیر خدا در سر و افکار نهنگ است

باید که خدا را به دل کوه ببینیم

در جسم وتن و در نفس و روح ببینیم

در ذهن خود اینگونه نگوییم خدا کیست

خورشید مگر باعث اثبات خدا نیست؟

دستان خدا در تنه ی خشک درخت است

آیاتو بگو درک خدا مشکل و سخت است؟

باید که در آیینه کمی هم به خود آییم

ما جلوه ای از خلقت زیبای خداییم

هر کس که دلش آینه شد فاقد لکه

در قلب خودش کرده بنا کعبه و مکه

گر خوب شناسی تو اگر خالق خود را

سالم برسانی به هدف قایق خود را

صحبت بکنم گر، به خدا حرف زیاد است

افسوس قلم سمت مسیری ست که باد است

خیــر کـــن بــا خـلق، بهـر ایزدت

یــا بـــرایِ راحــتجــان خـودت

تــا هـمــاره دوســت بینی در نظــر

در دلت نـایــد ز کین نـاخوش صور

جملات شیرین درباره خودشناسی 

جملات شیرین درباره خودشناسی 

من چو از خود وا شدم بر خویشتن افشا شدم

تاشناسم خویشتن را با خودم تنها شدم

خودشناسی کرده ام تا خودشناسم خویش را

در محک آوردمی، از حال خود جویا شدم

من چی ام؟ بهر چه ام؟ از چه بعالم آمدم؟

قطره ی گندیده آبی بودم و برنا شدم

حاصلی از عشق وشهوت بوده ام در این جهان

پس چرا؟ پرکینه و پربخل و پر غوغا شدم

زورق بشکسته ای در ساحلی طوفانی ام

من در این بحری خروشان قطره از دریا شدم

من چه دارم؟ از چه میخواهم که چی را چون کنم؟

این دو روزی میهمان سفره ی دنیا شدم

نقطه ای ،در زیر پرگار جهان هستی ام

زیر این چرخ و فلک گمگشته ناپیدا شدم

نقطه، هرجائی غلط افتد مدادش میکشند

چون غلط افتاده ای بر کاغذی انشا شدم

در کلاس معرفت درس و کتابم داده اند

من رفوزه اندر این درس و در این املا شدم

شعله ای بر جان من افتاده است در واپسین

سوختم در آتش و در حسرت فردا شدم

وقت رفتن خویش خویشم دلخوش از خویشم نشد

من چه خوشباور شدم بر خویش خود کوشا شدم

اختری در آسمانم نیست در شامی سیاه

ماه من هم در خسوف و چون شب یلدا شدم

غوطه ور، در این سیاهی بوده ام پلکم نشست

یکدمی در خواب خوش مبهوت این رؤیا شدم

با دل و معشوق خود قول و قراری داشتم

در شگفتی ماندم و سرگشته در معنا شدم

مجلسی دیدم که ساقی باده در پیمانه کرد

من خمار باده ی فرزانه در مینا شدم

جرعه ای نوشیدم از جام طهورائی دمی

مست و مدهوش از می و از ساغر یکتا شدم

در کمند ابروی دلدار خود گشتم اسیر

باخیال وصل او بر عالم بالا شدم

بنداز بندم جدا شد، روح از جسمم پرید

پرده را بدریدم و ذکر خداوندا شدم

ناگهان دیدم ،مرابازر برابرکرده اند

جنگ زر گردیدم و اینگونه من سودا شدم

گوهری را، گفته ام همچون مسی زنگاری ام

کیمیائی گشتم و مجذوب این دلها شدم

گوهر ذیقیمتی در گنجه پنهانش کنند

چون پر کاهی من از هر خرمنی منها شدم

باد پائیزی مرا روزی به یغما میبرد

زیر مشتی خاک و من درمانده از هرجا شدم

کوزه گر از خاک گورم کوزه میسازد بسی

در تعجب من از این انسان بی پروا شدم

درگلستان ادب ،گل را بهایش میدهند

من که از خاک آمدم با خاک وگل همتا شدم

لحظه ای خوابم پرید از تندبادی در خزان

دیده چون وا کرده ام رسواتر از رسوا شدم

چون همی دانستمی دنیا سرای فانی است

دست از دنیا کشیده، در پی عقبا شدم

رنج دنیا را بکش «اعمی» دهانت را ببند

حرف حق را گفتم و از گفته ام ارضا شدم،

به‌ حقیقت‌ آدمی‌ باش‌ و گرنه‌ مرغ‌ باشد

که‌ همین‌ سخن‌ بگوید به‌ زبان‌ آدمیّت‌

شعر کوتاه در مورد خودشناسی

شعر کوتاه در مورد خودشناسی

از فکر من بگذر خیالت تخت باشد

“من” می تواند بی تو هم خوشبخت باشد

این من که با هر ضربه ای از پا در آمد

تصمیم دارد بعد از این سرسخت باشد

تصمیم دارد با خودش ،با کم بسازد

تصمیم دارد هم بسوزد ،هم بسازد

خویشتن نشناخت مسکین آدمی

از فزونی آمد و شد در کمی

خویشتن را آدمی ارزان فروخت

بود اطلس، خویش بر دلقی بدوخت

به‌ حقیقت‌ آدمی‌ باش‌ و گرنه‌ مرغ‌ باشد

که‌ همین‌ سخن‌ بگوید به‌ زبان‌ آدمیت‌

آن کس که نداند که نداند

در جهل مرکب ابد الدهر بماند

آن کس که بداند که نداند

لنگان خرک خویش به مقصد برساند

آن کس که نداند که بداند

بیدار نمایید که بس خفته نماند

آن کس که بداند که بداند

اسب شرف از گنبد گردون برهاند

اگر این‌ درنده‌ خوئی‌ ز طبیعتت‌ بمیرد

همه‌ عمر زنده‌ باشی‌ به‌ روان‌ آدمیت

حافظ‌

در ره عرفان چه دانی تا وَجـَـدْت َ رَبـَّــک

پویشی کن اندر آیاتی که قـُلـْـتَ رَبـَّــک

خودشناسی بایدت در گام اول مر تو را

چون عـَرَفـْتَ نـَـفـْســَـک َ آن دم عـَرَفـْـتَ رَبـَّــک

شعر نو در مورد خودشناسی

شعر نو در مورد خودشناسی

پشت این برج هـــا

کوهی است که در آن

آدمیزادها به انعکاس خودشناسی می کوشند

خدا در آن کوه بلند گوید بسیار سخن

رئالیست آسمان مایل به آرامش

وجدان ما را درگیر خدا کرده

یک قدم مانده به او

ذاتت را درگیر کن

بین مردم مثل من پیدا نخواهد شد، نگرد

یک ندارد جز خودش مضرب، نمی فهمی چرا؟

حسين زحمتكش

رسد آدمی‌ به‌ جائی‌ که‌ به‌ جز خدا نبیند

بنگر که‌ تا چه‌ حدست‌ مکان‌ آدمیت‌

طیران‌ مرغ‌ دیدی‌، تو ز پایبند شهوت

هاشور قاصد گنج تماشا

بدر آی‌ تا ببینی‌ طیران‌ آدمیت‌

نه‌ بیان‌ فضل‌ کردم‌ که‌ نصیحت‌ تو گفتم‌

هم‌ از آدمی‌ شنیدیم‌ بیان‌ آدمیت‌

مولانا

بشکن این آیینه ها را، خودشناسی ساده نیست

سایه ای در نور بودن انعکاسی ساده نیست

فکر کن یادت بیاید کیستی یا چیستی؟

ذهن خود را باز کن، این بی حواسی ساده نیست

سینه را با عشق روشن کن، نمی دانی مگر؟

این که از تاریکی شب می هراسی ساده نیست

دم نزن از عشق، از احساس، من ناباورم

باور احساس در مردی سیاسی ساده نیست

من تو را از خود به دست آورده ام در خلوتم

عشق ورزیدن به یار اقتباسی ساده نیستی

ای برادر تو همان اندیشه‌ ای

مابقی تو استخوان و ریشه‌ ای

گر گل است اندیشه‌ ی تو گلشنی

و آر بود خاری، تو هیمه‌ ی گلخنی

گر گلابی بر سر و جیبت زنند

و آر تو چون بولی برونت افکنند

ای نسخه اسرار الهی که تویی

و ای آینه جمال شاهی که تویی

بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست

از خود بطلب آن چه خواهی که تویی

هر انسان، کتابی است

چشم به راه خواننده‌ اش

سعدی

خویشتن نشناخت مسکین آدمی

از فزونی آمد و شد در کمی

خویشتن را آدمی ارزان فروخت

بود اطلس، خویش بر دلقی بدوخت

غزلیات و اشعار بلند مولانا در مورد زندگی

غزلیات و اشعار بلند مولانا در مورد زندگی

‌ای عاشقــان‌ ای عاشقـان پیمانه را گم کرده ام

در کنج ویران مــــانده ام، خمخــــانه را گم کرده ام

هم در پی بالائیــــان، هم من اسیــر خاکیان

هم در پی همخــــانه ام، هم خــانه را گم کرده ام

آهـــــم چو برافلاک شد اشکــــم روان بر خاک شد

آخـــــر از اینجا نیستم، کاشـــــانه را گم کرده ام

در قالب این خاکیان عمری است سرگردان شدم

چون جان اسیر حبس شد، جانانه را گم کرده ام

از حبس دنیا خسته ام، چون مرغکی پر بسته ام

جانم از این تن سیر شد، سامانه را گم کرده ام

در خواب دیدم بیـــدلی صد عاقل اندر پی روان‌

می‌خوانْد با خود این غزل؛ دیوانه را گم کرده ام

گـــر طالب راهی بیــــا، ور در پـی آهی برو

این گفت و با خود می‌سرود، پروانه راگم کرده ام

از جمــادی مـــُردم و نـــامی شـدم

وز نمـــا مـردم به حیوان بــــر زدم

مـــردم از حیـــوانی و آدم شــــدم

پس چـــه ترسم کی ز مردن کم شدم

حمــلـة دیـگــر بمـــیرم از بشـــر

تا بـــرآرم از ملایـــک بــال و پــر

وز ملـک هم بــایــدم جستـن ز جو

کُــلُّ شَــیءهـالــک الـــّا وجــهه

بــار دیـگر از مـلـک قــربـان شـوم

آنچـه انــدر وهم ناید آن شــــــوم

پس عـدم گــردم عـدم، چون ارغنون

گـویــــدم کــــانّا إِلَیــه راجــعون

مطلب مرتبط: برای شناخت خودتان این سوالات را از خودتان بپرسید

تصویر زیبا از خودشناسی

تصاویر زیبا از خودشناسی

من اگر دست‌زنانم، نه من از دست زنانم

نـــه از اینم نــه از آنم مــن از آن شهر کـلانم

نـــه پـــی زمــــر و قمــارم نه پی خمر و عقارم

نـــه خمیـــرم نــــه خمـــارم نــه چنینم نه چنانم

مـــن اگـــر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم

نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهــــل زمــــانم

خـــرد پـــوره آدم چـــه خبـــر دارد از ایــن دم

کــــه مــن از جمــله عالــم به دو صد پرده نهانم

مشنـو این سخن از من و نه زین خاطر روشن

که از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم

ای برادر تو همان اندیشه‌ای

مابقی تو استخوان و ریشه‌ای

گر گل است اندیشه‌ی تو گلشنی

و آر بود خاری، تو هیمه‌ی گلخنی

گر گلابی بر سر و جیبت زنند

و آر تو چون بولی برونت افکنند

آدم خاکی ز حقّ آموخت علم

تا به هفت آسمان افروخت علم

نام و ناموس ملک را در شکست

کوری آن کس که در حقّ در شکست

ای نسخه اسرار الهی که تویی

و ای آینه جمال شاهی که تویی

بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست

از خود بطلب آن چه خواهی که تویی

خویشتن نشناخت مسکین آدمی

از فزونی آمد و شد در کمی

خویشتن را آدمی ارزان فروخت

بود اطلس، خویش بر دلقی بدوخت

حدیث های قرآنی زیبا برای خودشناسی 

حدیث های قرآنی زیبا برای خودشناسی 

آدمی‌زاده طرفه معجونی است

کز فرشته سرشته وز حیوان

گر کند میل این، شود پس از این

وار کند میل آن شود به از آن

ای برادر تو همان اندیشه‌ای

مابقی تو استخوان و ریشه‌ای

گر گل است اندیشه‌ی تو گلشنی

و آر بود خاری، تو هیمه‌ی گلخنی

گر گلابی بر سر و جیبت زنند

و آر تو چون بولی برونت افکنند

آدم خاکی ز حقّ آموخت علم

تا به هفت آسمان افروخت علم

نام و ناموس ملک را در شکست

کوری آن کس که در حقّ در شکست

ای نسخه اسرار الهی که تویی

و ای آینه جمال شاهی که تویی

بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست

از خود بطلب آن چه خواهی که تویی

خویشتن نشناخت مسکین آدمی

از فزونی آمد و شد در کمی

خویشتن را آدمی ارزان فروخت

بود اطلس، خویش بر دلقی بدوخت

جملات آموزنده برای خودشناسی 

جملات آموزنده برای خودشناسی 

آدمی‌زاده طرفه معجونی است

کز فرشته سرشته وز حیوان

گر کند میل این، شود پس از این

وار کند میل آن شود به از آن.

بیشه‌ای آمد وجود آدمی

بر حذر شو زا ین وجود ارزان دمی

در وجود ما هزاران گرگ و خوک

صالح و ناصالح و خوب و خشک

بطّ و طاووس است و زاغ است و خروس

این مثال چار خُلق اندر نفوس

بطّ حرص است و خروس آن شهوت ست

جاه چون طاووس و زاغ امنیت ست

بطّ حرص آمد که نوکش در زمین

درتر و در خشک می‌جوید دف ین

یک زمان نبود معطّل آن گلو

نشنود از حکم جز امر «کلوا»

آن گشادیشان کز آدم رو نمود

در گشاد آسمانهاشان نبود

در فراخی عرصه‌ی آن پاک جان

تنگ آمد عرصه‌ی هفت آسمان

گفت پیغمبر که: حقّ فرموده است

من نگنجم در خُم بالا و پست

در زمین و آسمان و عرش نیز

من نگنجم این یقین دان ای عزیز

در دل مؤمن بگنجم ای عجب

گر مرا جویی در آن دل‌ها طلب

چشم آدم چون به نور پاک دید

جان و سرّ نام‌ها گشتش پدید

چون ملک انوار حقّ در وی بیافت

در سجود افتاد و در خدمت شتافت

این چنین آدم که نامش می‌برم

گر ستایم تا قیامت قاصرم

زآن که این تن شد مقام چار خو

نامشان شد چار مرغ فتنه جو

خلق را گر زندگی خواهی ابد

سر ببر زا ین چار مرغ شوم بد

بازشان زنده کن از نوعی دگر

که نباشد بعد از آن زایشان ضرر

چار مرغ معنویّ راهزن

کرده‌اند اندر دل خلقان وطن

سر ببر این چار مرغ زنده را

سرمدی کن خلق نا پاینده را

اشعار زیبا در وصف خودشناسی 

اشعار زیبا در وصف خودشناسی 

مطلب مرتبط: شخصیت افراد با گوش دادن به آهنگ شاد یا غمگین

گفت و الله عالم السّر الخ فی

کآفرید از خاک آدم را صفی

در سه گز قالب که دادش وانمود

هر چه در الواح و در ارواح بود

تا ابد هرچه بود از پیش پیش

درس کرد از علّم الا سماء خویش

تا ملک بی خود شد از تدریس او

قدس دیگر یافت از تقدیس او

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر

کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز

باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو

آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست

وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

شعرهای پرمعنا برای خودشناسی 

شعرهای پرمعنا برای خودشناسی 

هر که راه ست از هوس‌ها جان پاک

زود بیند حضرت و ایوان پاک

چون محمّد پاک شد ز این نار و دود

هرکجا رو کرد وجه الله بود

هر که را باشد ز سینه فتح باب

او زهر شهری ببیند آفتاب

بوالبشر کو علّم الا سماء به گست

صد هزاران علمش اندر هر رگ ست

اسم هر چیزی چنان کآن چیز هست

تا به پایان جان او را داد دست

گفت اَدخُل فی عِبادی تل تقی

جَنَةُ مِن رؤیتی یا متَّقی

عرش با آن نور با پهنای خویش

چون بدید آن را برفت از جای خویش

خود بزرگی عرش باشد بس مدید

لیک صورت کیست چون معنی رسید

پس به صورت عالم اصغر تویی

پس به معنی عالم اکبر تویی

ظاهراً آن شاخ اصل میوه است

باطناٌ بهر ثمر شد شاخ هست

گر نبودی میل وامّید ثمر

کی نشاندی باغبان بیخ شجر

پس به معنی آن شجر از میوه زاد

گر به صورت از شجر بو دش ولاد

سخنان آموزنده و زیبا در وصف خودشناسی 

سخنان آموزنده و زیبا در وصف خودشناسی 

و در پایان 

 سعی کنید در این زندگی باهدف باشید و برای خود اول قدم بردارید و مطالعه کنید در زمینه خودشناسی که بسیار مهم است وقتی خود را بشناسید دریچه ای برای شما باز می شود که جهان هستی را کاملا متفاوت می توانید نگاه کنید و بسیار زندگی برایتان جذاب تر می شود و بهتر می توانید غم و غصه را درک کنید و از شادی ها لذت ببرید . امیدوارم این مطلب مورد استفاده شما عزیزان قرار گرفته باشد تلاش بر این بود گلچینی از اشعار بهترین شاعران در مورد خودشناسی در این مطلب به اشتراک گذاشته شود. 

برچسب‌ها:
جستجو در تالاب
جدیدترین مطالب سایت