داستان های بسیار جذاب درباره تابستان

داستان های بسیار جذاب درباره تابستان

داستان کوتاه درباره تابستان

بچه‌ ها مانند گل‌ های رز یا علف‌ های وحشی در کنار یکدیگر پشت پنجره کلاس ایستاده بودند. آن ها برای دیدن خورشیدی که در پشت ابر پنهان بود به پنجره چشم دوخته بودند. بیرون پنجره باران می‌ بارید. سال‌ های زیادی بود که بی‌ وقفه باران می‌ بارید. روزها از پی همدیگر می‌ گذشتند و هر روزه آسمان و خیابان‌ های شهر پر از باران بود. خیابان‌ ها پر بودند از صدای طبل آب، صدای ریزش قطرات باران به شیشه‌ ها و پنجره‌ ها غرش طوفان های سهمگین و بسیار بزرگ و غرش واج آب که بر سر جزیره فرود می‌ آمدند.

هزاران جنگل در این جزایر در زیر باران خرد شده و دوباره سر بر می‌ آوردند تا دوباره در زیر هجوم باران و طوفان خرد شوند. زندگی در سیاره ناهید به این صورت می‌ گذشت. این سیاره همیشه بارانی بود. مردان و زنان فضانوردی از زمین به این سیاره رفته بودند تا بچه‌ هایشان را به مدرسه بفرستند و در آن عمر بگذرانند. بچه‌ ها در مورد باران هر یک نظری داشتند. عده‌ ای از آن ها می‌گفتند که احتمال دارد باران بند بیاید. عده‌ ای دیگر می‌ گفتند که هرگز این باران بند نمی‌ آید.

مارگوت یکی از بچه‌ های کلاس بود که از سایر بچه‌ ها دوری می‌ کرد. بچه‌ هایی که روزهای بی باران را به یاد نمی‌ آوردند و فکر می‌ کردند باران مانند اکنون همیشه در حال باریدن است. این بچه‌ ها همگی ۹ سال سن داشتند. آن ها از آخرین باری که خورشید را دیده بودند ۷ سال می‌ گذشت. هیچ یک از بچه‌ ها قطعاً به یاد نمی‌ آوردند که در سه سالگی خورشید را دیده اند و اوچگونه بوده است.

گاهی اوقات مارگوت در هنگام خواب و در میانه‌ های شب صدایشان را می‌ شنید از رختخواب خود جدا می‌ شد و به آن ها نگاه می‌ کرد. می‌دانست که آن ها دارند خواب می‌ بینند. آن ها خواب یک مداد شمعی زرد یا یک سکه طلایی بزرگ را می‌ بینند. آن ها فکر می‌ کنند زمانی که بزرگ شوند می‌ توانند تمام دنیا را با آن بخرند. می‌ دانست که بچه‌ ها در خواب گرما را به یاد می‌ آورند. زمانی که صورتشان خجالت سرخ می‌ شود و سپس حرارتش در دست و پاهای لرزانشان پیش می‌ رود با صدای برخورد قطرات آب باران این گرما پاره می‌ شود.

داستان های بسیار جذاب درباره تابستان

انگار که گردنبند شفاف زرد رنگی بر روی قسمت انتهایی سقف آویزان است و هر روز بر روی خیابان‌ ها و جنگل‌ ها این تسبیح و گردنبند پاره می‌ شود. مارگوت و همکلاسی‌ هایش تمام دیروز در کلاس درباره خورشید مطالعه کرده بودند. آن ها تصور می‌ کردند شبیه یک لیمو است که بسیار داغ می‌ باشد. آن ها در مورد خورشید شعرها، مقاله‌ ها و داستان‌ های زیادی نوشته و شنیده بودند.

از نظر آن ها خورشید مانند یک گل بود تنها یک ساعت شکفته می‌ شد و ساعت بعد از بین می‌ رفت.مارگوت شعری در مورد باران را همیشه با یک صدای یواش همیشگی در کلاس می‌ خواند و زمانی که باران می‌ بارید آن را با خود زمزمه می‌ کرد.

یکی از بچه‌ های کلاس زمانی که شعر مارگوت را شنید اعتراض کرد و گفت این شعرها را خودت ننوشته‌ ای. مارگوت جواب داد اتفاقا خودم نوشته‌ ام و هیچکس آن را ننوشته است. معلم به همکلاسی مارگوت تذکر داد که بس کند ولی آن اتفاق مال دیروز بود. اکنون باران کم شده بود و بچه‌ ها محکم خودشان را پشت شیش ه‌ها نگه داشته بودند تا ببینند آیا می‌ توانند خورشید را ببینند.

مارگوت در کلاس تنها ایستاده بود. او ظاهری بسیار لاغر و نحیف و رنگ پریده داشت. جوری که انگار سال‌ ها است در زیر باران باقی مانده است و باران آبی چشم‌ ها سرخی لب‌ ها و زردی رنگ موهایش را شسته و از بین برده باشد. مارگوت پسری بود داخل یک عکس سیاه و سفید از یک آلبوم قدیمی که رنگ و رویش در اثر گذر زمان از بین رفته بود. اگر حرف نیز نمی‌ زد هیچ تفاوتی با روح نداشت.اگر علاقمند هستید به داستان های بسیار خاص و جذاب به مقاله قبلی ما داستان خواندنی همه تابستان در یک روز سر بزنید.

مجموعه داستان درباره تابستان

داستان های آموزنده و کوتاه

اکنون او جدا از بقیه ایستاده بود و از پشت پنجره‌ های بزرگ مدرسه به باران و دنیای بیرون نگاه می‌ کرد. ویلیام گفت تو دیگر به چه نگاه می‌ کنی؟ مارگوت هیچ جوابی به همکلاسی‌ اش نداد. پسرک او را هل داد و گفت زمانی که با تو حرف می‌ زنم وظیفه داری که جواب دهی. باز هم مارگوت جوابی به او نداد. بچه‌ ها کم کم از آن ها کنار گرفتند و حتی نگاهشان هم نمی‌ کردند.

دلیلش این بود که در تونل‌ های شهر زیرزمینی مارگوت با هیچ یک از بچه‌ ها بازی نمی‌ کرد. اگر آن ها بازی می‌ کردند او تنها می‌ ایستاد و پلک می‌ زد و به آن ها نگاه می‌ کرد. هیچ وقت دنبال هیچکس نمی‌ رفت و وقتی بچه‌ ها درباره خوشبختی و زندگی حرف می‌ زدند مارگوت به ندرت نظر می‌ داد. تنها زمان‌ هایی که شعرهایی درباره خورشید و تابستان حرف می‌ زدند از پنجره به باران بیرون نگاه می‌ کرد و حرف می‌ زد. تنها گناه مارگوت این بود که تنها ۵ سال بود که به این سیاره آمده بود.

او کاملاً به یاد می‌ آورد که آسمان آفتابی به چه صورت است و روزهای تابستان چگونه هستند. اما سایر بچه‌ ها تنها زمانی که دو سال داشتن خورشید را در آسمان دیده بودند و اکنون تصویر واضحی از آن به خاطر نداشتند. آن ها کاملاً فراموش کرده بودند که رنگ گرما و تابستان چگونه است. اما مارگوت و تمام این‌ ها را به یاد می‌ آورد.

مارگو یک بار با چشم‌ های بسته گفته بود خورشید مانند یک سکه طلایی است. بچه‌ ها فریاد زده بودند که نه خورشید نمی‌ تواند اینگونه باشد. مارگوت دوباره گفته بود مانند آتیش درون یک اجاق است. اما بچه‌ ها بر سر او فریاد زده بودند که تو دروغ می‌ گویی خورشید اینگونه نیست. او یادش بود تابیتان و خورشید چگونه است. خیلی دورتر از بقیه می‌ ایستاد و از پنجره بیرون را نگاه می‌ کرد.

یک بار که در مدرسه اجازه نداده بود او را بشویند و آب به سر و صورتش بخورد بچه‌ ها فهمیده بودند که با آن ها فرق دارد. آن ها کم کم از او فاصله گرفتند. شایعاتی در مورد اینکه پدر و مادر مارگوت مجبور می‌ شوند سال آینده او را به زمین برگردانند وجود داشت. این کار برای مارگوت بسیار ضروری بود هر چند که هزینه بسیار زیادی برای خانواده او در بر داشت. به همین دلیل تمام بچه‌ ها از او متنفر بودند و از او فاصله می‌ گرفتند.

داستان زیبا در مورد تابستان

داستان زیبا در مورد تابستان

تابستان یکی از چهار فصل بسیار زیبایی است که خداوند آفریده است. این فصل دارای برکت و سرسبزی و گرمای زیادی می‌ باشد. گرمای آن در میان سایر فصل‌ ها شناخته شده است. من فصل تابستان را بسیار دوست می‌ دارم.

تابستان به خاطر اینکه همه جای زمین را سبزه پوشانده است و میوه‌ های رنگارنگی بر روی درخت‌ ها قرار دارند بسیار دوست داشتنی می‌ باشد. روزهای تابستان بسیار طولانی هستند و افراد می‌ توانند به همه کارهایشان در طول روز برسند و شب‌ هایشان را در دورهمی‌ ها و شادی‌ های خانوادگی بگذرانند.

تابستان فصلی است که در آن مدارس تعطیل است و بچه‌ ها می‌ توانند دوچرخه سواری کنند. بهترین فصل برای مسافرت تابستان می‌ باشد. افراد می‌ توانند به شهرهای خنک ایران سفر کنند و خاطرات زیبایی را در این فصل بسازند. البته گاهی نیز به دلیل گرمای شدیدی که دارد اغلب هوس زمستان و برف باران به سر مردم می‌ زند. اما می‌ توان با کمک کولر این گرما را از یاد برد. ما می‌ دانیم که این گرما است که باعث می‌ شود دانه‌ های درختان به میوه تبدیل شده و آماده چیدن شوند.

من و خانواده‌ ام بیشتر شب‌ های تابستان را علی الخصوص آخر هفته‌ ها را به پارک نزدیک خانه‌مان می‌ رویم و در آنجا دور هم می‌ نشینیم. در این شب ها شام می‌ خوریم و بازی می‌ کنیم. هوای شب‌ های تابستان بسیار خنک و لذت بخش است. ما هر ساله تابستان‌ ها به خانه پدربزرگ می‌ رویم و چند روزی را در باغ میوه و سرسبز آن ها می‌ گذرانیم. در آن جا به گشتن و بازی کردن می‌ پردازیم و گاهی نیز در چیدن محصولات پدربزرگ کمک می‌ کنیم.

تابستان خیلی بهتر از فصل دیگر است. اما همیشه دل من را برای مدرسه و معلم و دوستانم تنگ می‌ کند. گاهی اوقات دوست دارم که تابستان زود تمام بشود و من دوباره بتوانم به مدرسه بروم. مادرم همیشه می‌ گوید من اکنون در بهار زندگی خودم هستم و زمانی که به سن او برسم وارد تابستان زندگی خود می‌ شوم. در تابستان آدم‌ ها پخته می‌ شوند و تجربه‌ های زیادی به دست می‌ آورند.

داستان تابستان خانواده جانسون و سفرهای خانوادگی‌شان

داستان تابستان خانواده جانسون و سفرهای خانوادگی‌شان

سفر همیشه در طول تابستان لذت بخش‌ تر از سایر سفرها می‌ باشد. در سفرهای تابستانی خانواده‌ ها می‌ توانند با افراد جدیدی آشنا شوند و بچه‌ ها نیز تفریحات زیادی را در این سفرها تجربه می‌ کنند. خانواده جانسون در یک تابستان تصمیم گرفتند که به مسافرت بروند.

اتفاقات شیرینی در این مسافرت برای خانواده جانسون پیش آمد. خانواده جانسون ماه‌ ها خود را برای سفر تابستانی آماده کرده بودند. آن ها می‌ خواستند به ساحل بروند و برای یک سفر ساحلی خود را کاملاً آماده کرده بودند. بالاخره زمان موعود فرا رسید و آن ها می‌ خواستند که راهی سفر شوند. ماشینشان را جمع کردند و تمام وسایل لازم را در ماشین چیدند و راهی جاده شدند.

مسیری که برای سفر انتخاب کرده بودند بسیار طولانی بود. اما انتظار رسیدن به ساحل آن ها را خوشحال نگه داشته بود. بعد از ورود به مکان مورد نظر خانواده جانسون به لبه آب دویدند و درون امواج آب فرو رفتند. آن ها به آب بازی پرداختند و آب شور را بر روی پوست خود احساس کردند.

بازی کردن در دریا یک تجربه بسیار عالی برای همه افراد و خانواده جانسون می‌ باشد. آن ها در بدو ورود به بازی کردن پرداختند چند ساعت بازی کردند و بسیار خسته شدند. سپس تصمیم گرفتند که چتر های ساحلی خود را به پا کرده و کمی استراحت کنند. تمام خانواده در تلاش برای برپا کردن چترهای ساحلی و استقرار بودند که گروهی از بچه‌های اطراف توجه آنها را جلب کرد.

داستان های کوتاه اما جذاب درباره تابستان

بچه‌ هایی که در آن اطراف قرار داشتند تقریباً همسن فرزندان خانواده جانسون بودند. به نظر می‌ رسید آن ها نیز انرژی بسیار زیادی دارند. فرزندان جانسون به آن ها نزدیک شده و خود را به آن ها معرفی کردند. قبل از اینکه متوجه آن ها نبودند و در حال بازی بودند. آن ها تنقلاتی را که برای خود آورده بودند با دوستانشان به اشتراک گذاشتند و والدین دو خانواده نیز با هم صحبت کرده و کاملا با یکدیگر آشنا شدند.

چند روز گذشت و جانسون و دوستان جدیدی که پیدا کرده بودند با هم در ساحل بگذراندن تعطیلات پرداختند. آن ها با دوستان جدیدشان به بازی‌ هایی مانند ساخت قلعه شنی، جستجوی صدف والیبال ساحلی و غیره می‌ پرداختند. در نهایت نیز به جمع آوری زباله های ساحل مشغول می‌ شدند.

زمانی که جانسون‌ ها به اواخر سفر خود نزدیک می‌ شدند از دوستان جدیدشان خداحافظی کرده و شماره‌ های آن ها را گرفتند و قول دادند که با یکدیگر در تماس باشند. خانواده جانسون به خاطر سفر خوشی که داشتند و دوست‌ های غیر منتظره جدیدی که پیدا کردند خدا را سپاسگزار بودند.

آن ها بسیار دوست داشتند که هرچه سریع‌ تر تابستان سال بعد بیاید تا بتوان به همراه دوستانشان دوباره به ساحل بازگردند. این سفر همه مواردش برای خانواده جانسون هیجان انگیز بود. حتی برگشت به خانه نیز دارای ماجراهای جذابی بود. خانواده جانسون از این سفر کوتاه خاطرات و یادگاری‌ های بسیاری داشتند.اگر علاقمند به انشا خواندن درباره تابستان هستید این مطلب را حتما بخوانید و از خواندش لذت ببرید انشا در مورد تعطیلات تابستان را چگونه گذراندید؟

داستان کوتاه در مورد تابستان و دانش آموزان دبیرستانی

داستان کوتاه در مورد تابستان و دانش آموزان دبیرستانی

در تابستان‌ معمولا دبیرستان‌ ها تعطیل می‌ شوند. گردش‌ های تابستانی با دوستان دبیرستان بسیار جذاب است. زیرا در این زمان بچه‌ ها از یکدیگر دور هستند و گذراندن یک روز در کنار همدیگر می‌ تواند برای آن ها بسیار خوشایند باشد.

علاوه بر این آن ها در سن و سالی قرار دارند که دوست دارند به دنبال تجربه‌ های جدید بروند و از خطر کردن نمی‌ ترسند.معمولاً بچه‌ ها در این سنین بسیار دوست دارند که متفاوت باشند و تجربه‌ های جدیدی به دست بیاورند. این موضوع ذهن چند دانش آموز دبیرستانی را به خود جلب نموده بود. بنابراین آن ها تصمیم گرفتند در طول تابستان به طبیعت بروند.

این چهار دوست صمیمی که دارای نام‌ های لیلی، مکس، الکس و اما بودند یک روز به سفر تابستانی رفتند. آن ها دانش آموزان مقطع دبیرستان بودند و در مورد تعطیلات تابستانی خود بسیار هیجان زده بودند. می‌ خواستند در طول این تفریحات کارهای متفاوت و جذابی را انجام دهند. بنابراین تصمیم گرفتند اولین تجربه خود را به طبیعت بروند. در میان آن ها مکث در کوهنوردی با تجربه‌ تر از سایرین بود. بنابراین به آن ها پیشنهاد کرد که در طول سفر به پیاده‌ روی و کمپینگ در کوهستان بروند.

لیلی از این ایده بسیار استقبال کرد و بلافاصله به برای سفر دسته جمعی‌ شان شروع به برنامه‌ریزی کرد. الکس و اما ابتدا در مورد این ایده کمی مردد بودند. اما در نهایت خوشحالی و ذوق دوست‌ های خود را که دیدند تصمیم گرفتند به آن ها بپیوندند. آن ها چمدان‌ های خود را برداشتند و وسایل لازم را در آن جای دادند. علاوه بر این چادر، کیسه خواب، غذا، آب و کفش پیاده‌ روی نیز همراه خود بردند.

شبی که قرار بود صبح روز بعد به سفر بروند را بسیار زود خوابیدند و صبح زود از خواب بیدار شدند. آن ها رشته کوه خاصی را برای سفر خود انتخاب کرده بودند و برای رفتن به آن برنامه‌ ریزی کرده بودند. چهار دوست قصه ی ما بعد از ساعت‌ ها پیاده‌ روی به بالای کوه مورد نظر رسیدند و کمپ و چادر خود را برپا کردند.

تابستان دوست داشتنی

داستان زیبا درباره تابستان

از بالای کوه مناظر خیره کننده اطراف قابل دیدن بود. آن ها در کوه عکس‌ های بسیار جالبی گرفتند. اما زمانی که چادرهای خود را برپا می‌ کردند فهمیدند که فراموش کرده‌ اند برای روشن کردن آتش همراه خود کبریت بیاورند. هوا کم کم رو به تاریک شدن می‌ رفت آن ها نگران این بودند که بدون آتش گرسنه و سرد باقی بمانند.

الکس در میان دوستان خود مهارت حل مسئله بیشتری داشت. بنابراین به آن ها پیشنهاد کرد که از ذره بین برای روشن کردن آتش استفاده کنند. آن ها بعد از چند دقیقه تلاش موفق شدند که آتشی را به کمک ذره بین روشن کنند و به خود بسیار افتخار کردند. سپس یک غذای گرم را در کنار آتش درست کردند.

روز بعد سفر شروع به کاوش کردن در اطراف خود پرداختند و به عنوان یک برنامه پر از ماجراجویی به شکار گنج و جستجوی گنج رفتند. یک غار پنهان را پیدا کردند که در آن کریستال‌ های زیبایی وجود داشت. از آن کریستال ها بسیاری را جمع کردند و به عنوان سوغاتی همراه خود آوردند.

در ادامه سفر با چالش‌ ها و ماجراجویی‌ های بسیار جذابی مواجه شدند. یکی از آن ها شیب‌ های تند و سنگ‌ های لغزنده بود. آن ها به یکدیگر در این سفر کمک کردند و توانستند بر تمام موانع این سفر تابستانی غلبه کنند. بعد از سه روز پیاده‌ روی و کمپینگ بالاخره سفر تابستانی آن ها به پایان رسید.

هر چهار نفر بسیار خسته بودند. اما به سفر اکتشافی و جذاب خود بسیار افتخار می‌ کردند. بار دیگر در این روز به یکدیگر قول دادند که به ماجراجویی و سفرهای تابستانه خود تا انتهای تابستان ادامه دهند. زیرا این فصل بهترین زمان برای رفتن به ماجراجویی و مسافرت می‌ باشد.

داستان کوتاه در مورد تابستان هیجان انگیز جک

داستان کوتاه در مورد تابستان هیجان انگیز جک

جک نگران این بود که نتواند تابستان خود را به خوبی بگذراند و آن را به بطالت صرف کند. او دوست داشت امسال تابستانی بسیار متفاوت داشته باشد و تجربه‌ های جدید و خاصی را به دست آورد. همین هم موجب شد که به فکر این باشد که شغل تابستانی داشته باشد.

زیرا می‌ ترسید که نتواند در طول تابستان هیچ کار خاصی جز نگاه کردن به ویدیو و تماشای تلویزیون داشته باشد. او اصلاً دوست نداشت که تابستان خود را با بازی کردن و بطالت بگذراند. بنابراین به دنبال یک شغل تابستانی گشت که هم تجربه‌ های جدیدی به دست آورد هم بتواند برای سال تحصیلی جدید پول داشته باشد.

بعد از چند روز جستجو کردن جک توانست در یک بستنی فروشی شغل پیدا کند. او کار در بستنی فروشی را بسیار دوست داشت و از شروع به کار خود تجربیات ارزشمندی را به دست آورد. او از اینکه توانسته بود یک شغل خوب به دست آورد بسیار هیجان زده بود. جک در اولین روز کاری خود با دو نفر در بستنی فروشی آشنا شد. آن دو نفر سارا و تام نام داشتند. آن ها نیز در این مغازه با او کار می‌ کردند. این سه نفر به سرعت با هم دوست شدند و همکاری خود را آغاز کردند.

این شغل در ابتدا برای جک بسیار چالش برانگیز بود. زیرا او هرگز نتوانسته بود در چنین جایی کار کند و اولین بار بود که می‌ خواست در یک مکان که صنعت غذا به کار برده می‌ شود کار کند. او در ابتدا سفارشات را از مشتری تحویل می‌ گرفت و به مسائل پرداخت و رسیدگی می‌ کرد. اما بعدها توانست راه‌ اندازی ماشین‌ های بستنی را از همکاران خود به سرعت بیاموزد و بتواند در کار خود پیشرفت کند. جک از اینکه در کار خود روز به روز پیشرفت می‌ کرد بسیار خوشحال بود.

انشا درباره تابستان

داستان کوتاه تابستان

این سالن بستنی فروشی بسیار پر مشتری بود و جک مجبور می‌ شد بیشتر وقت خود را صرف رسیدگی به مشتریان کند. جک بسیار خسته بود و با دیدن چهره خوشحال مشتریان از اینکه بستنی‌ شان را با لذت می‌ خوردند احساس موفقیت می‌ کرد. او متوجه شد که تلاش کردن می‌ تواند نتیجه‌ های بسیار خوبی برای او داشته باشد. از اینکه توانسته بود تابستان خود را به گونه‌ ای متفاوت بگذراند احساس غرور می‌ کرد و به خود افتخار می‌ نمود.

بعد از گذشت مدتی جک سارا و تام دوست‌ های بسیار خوبی بودند و از همکاری با یکدیگر در این بستنی فروشی لذت می‌ بردند. آن ها کارهای جدیدی را در طول این زمان امتحان می‌ کردند. این کارها شامل تزیین سالن، امتحان طعم‌ های جدید بستنی و آشنا شدن با مشتریان جدید بود.

جک در این تابستان یاد گرفت که چگونه می‌ تواند تحت فشار کار کند و با مشتریان ارتباط برقرار کند و زمان خود را به بهترین نحو ممکن مدیریت نماید. در پایان تابستان جک از اینکه دیگر نمی‌ تواند کار کند احساس ناراحتی می‌ کرد. او در این زمان کم چیزهای بسیاری را یاد گرفته و دوستان جدیدی پیدا کرده بود. در آخرین روز کاری رئیس جک به او یک توصیه نامه و جایزه داد و او را سورپرایز نمود. جک از این فرصت بسیار سپاسگزار بود و قول داد بعد از پایان درسش برگردد و با دوستانش در مغازه شروع به کار کند.

شغل تابستانی جک درس‌ های بسیار ارزشمندی در مورد کار گروهی، ارتباط و سخت‌کوشی به او آموخته بود. او توانست در این مدت مهارت‌ های عملی و اعتماد به نفس بسیاری کسب کند که برای تلاش‌ های آینده او بسیار موثر واقع می‌ شد. او متوجه شد که کار در یک محیط با حمایت همکاران می‌ تواند بسیار جذاب و چالش برانگیز باشد.

جستجو در تالاب
جدیدترین مطالب سایت