قاصدک

لاغری و کاهش وزن

تبلیغات

دکتر تاج بخش

مشخصات خودروهای ایرانی و خارجی

گردشگری در ایران

گالری عکس

زیگیل

داستان های جالب و کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی

مجموعه : داستان جالب
داستان های جالب و کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی

داستان انگلیسی ساده

داستان های کوتاه و جذاب انگلیسی به همراه ترجمه برای کمک به بهبود یادگیری زبان انگلیسی نیز مفید میباشد که می توانید در اینجا 5 نمونه از این داستان ها را به همراه ترجمه دریافت نمایید.

 

Frogs

A group of frogs were traveling through the Woods.

Two of them fell into a deep pit.

When the other frogs saw how deep the pit Was, they told the two frogs that they Were as good as

dead.

The two frogs ignored the comments and tried to jump up out of the pit with all their migh.

Finally, one of the frogs took heed to what the other frogs Were Saying and gave up.

He fell down and died.

The other frog continued to jump as hard as he could.

Once again, the crowd of frogs yelled at him to stop the pain and just die.

He jumped even harder and finally made it out.

When he got out, the other frogs said: “Did you not hear us?”

The frog explained to them that he was deaf.

He thought they were encouraging him the entire time.

This Story teaches two lessons.

There is power of life and death in the tongue.

encouraging word to someone Who is down can lift them up and help them make it through the day.

A destructive Word to Someone who is down can be What it takes to kill them.

So, be careful of What you say.

 

گروهی از قورباغه ها، در حال عبور از جنگل بودند.

دو تا از قورباغه ها، داخل گودال بزرگی افتادند.

هنگامی کـه قورباغه هاي‌ دیگر متوجه شدند کـه گودال چقدر عمیق اسـت، بـه دو قورباغه ي دیگر گفتند کـه انها دیگر می میرند.

ان دو قورباغه، توجهی بـه صحبتهای انها نکردند و تلاش نمودند تا با همه ی ي توانشان از گودال بـه بیرون بپرند.

سرانجام، یکی از ان دو قورباغه بـه آنچه دیگر قورباغه ها می‌گفتند عمل کرد و دست از تلاش برداشت.

او بـه زمین افتاد و مرد.

قورباغه ي دیگر تا جایی کـه توان داشت برای بیرون پریدن، بـه تلاش خود ادامه داد.

بار دیگر، تعداد زیادی از قورباغه هاي‌ دیگر با فریاد کشیدن از او خواستند کـه دست از رنج کشیدن بردارد و بمیرد.

او حتی با شدت بیشتری پرید و سر انجام بیرون آمد.

وقتی بیرون آمد، قورباغه هاي‌ دیگر گفتند: “آیا صدای ما را نمی شنیدی؟”

قورباغه بـه آن ها توضیح داد کـه وی ناشنوا بوده اسـت.

او فکر می‌کرد، در تمام این مدت آن ها وی را تشویق می کردند.

این داستان، دو درس را می آموزد.

قدرت مرگ و زندگی در زبان اسـت.

استفاده از یک واژه ي دلگرم کننده در مورد کسی کـه غمگین اسـت میتواند باعث پیشرفت وی شود و کمک کند کـه فرد در طول روز سرزنده بماند.

استفاده از یک واژه ي ویرانگر در مورد کسی کـه غمگین اسـت می‌تواند موجب مرگ وی شود.

بنابر این، مواظب انچه می‌گویید باشید.

 


 

داستان های جالب و کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی

cowboy

A cowboy rode into town and stopped at a saloon for a drink. Unfortunately, the locals always had a habit of picking on strangers. When he finished his drink, he found his horse had been stolenHe went back into the bar, handily flipped his gun into the air, caught it above his head without even looking and fired a shot into the ceiling. “Which one of you sidewinders stole my horse?!?!? ” he yelled with surprising forcefulness. No one answered. “Alright, I’m gonna have another beer, and if my horse ain’t back outside by the time I finish, I’m gonna do what I done in Texas! And I don’t like to have to do what I done in Texas! “. Some of the locals shifted restlessly. The man, true to his word, had another beer, walked outside, and his horse had been returned to the post. He saddled up and started to ride out of town. The bartender wandered out of the bar and asked, “Say partner, before you go… what happened in Texas?” The cowboy turned back and said, “I had to walk home

 

داستان گاوچران

گاوچرانی وارد شهر شد و برای نوشیدن چیزی ؛ کنار یک مهمان‌خانه ایستاد . بدبختانه ؛ کسانی کـه در ان شهر زندگی می کردند عادت بدی داشتند کـه سر بـه سر غریبه‌ها می‌گذاشتند . وقتی او «گاوچران » نوشیدنی‌اش را تمام کرد ؛ متوجه شد کـه اسبش دزدیده شده استاو بـه کافه برگشت ؛ و ماهرانه اسلحه‌ اش را در آورد و سمت بالا گرفت و بالای سرش گرفت بدون هیچ نگاهی بـه سقف یه گلوله شلیک کرد .

 

او با تعجب و خیلی مقتدرانه فریاد زد : « کدام یک از شـما آدم‌هاي‌ بد اسب منو دزدیده؟!؟! » کسی پاسخی نداد . « بسیار خوب ؛ من یک آب جو دیگه می‌خورم ؛ و تا وقتی ان را تمام میکنم اسبم برنگردد ؛ کاری را کـه در تگزاس انجام دادم انجام می دهم ! و دوست ندارم ان کاری رو کـه در تگزاس انجام دادم رو انجام بدم! » بعضی از افراد خودشون جمع و جور کردن .

 

ان مرد ؛ بر طبق حرفش ؛ آب جو دیگری نوشید، بیرون رفت ؛ و اسبش بـه سرجایش برگشته بود . اسبش رو زین کرد و بـه سمت خارج از شهر رفت . کافه چی بـه آرامی از کافه بیرون آمد و پرسید : هی رفیق قبل از این کـه بری بگو ؛ در تگزاس چه اتفاقی افتاد ؟ گاوچران برگشت و گفت : وادار شدم پیاده برم خونه.

 


 

داستان های جالب و کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی

داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه پارسی

 

The lump of gold

Paul was a very rich man, but he never spent any of his money.

He was scared that someone would steal it.

He pretended to be poor and wore dirty old clothes.

People laughed at him, but he didn’t care.

He only cared about his money.

One day, he bought a big lump of gold.

He hid it in a hole by a tree.

Every night, he went to the hole to look at his treasure.

He sat and he looked.

‘No one will ever find my gold!’ he said.

But one night, a thief saw Paul looking at his gold.

And when Paul went home, the thief picked up the lump of gold, slipped it into his bag and ran

away!

The next day, Paul went to look at his gold, but it wasn’t there.

It had disappeared!

Paul cried and cried!

He cried so loud that a wise old man heard him.

He came to help.

Paul told him the sad tale of the stolen lump of gold.

‘Don’t worry,’ he said.

‘Get a big stone and put it in the hole by the tree.’

‘What?’ said Paul.

‘Why?’

‘What did you do with your lump of gold?’

‘I sat and looked at it every day,’ said Paul.

‘Exactly,’ said the wise old man.

‘You can do exactly the same with a stone.’

Paul listened, thought for a moment and then said, ‘Yes, you’re right. I’ve been very silly. I

don’t need a lump of gold to be happy!’

 

داستان تکه ي طلا

پاول مرد بسیار ثروتمندی بود اما هیچوقت از پولهایش خرج نمی‌کرد.

او میترسید کـه کسی ان را بدزدد.

وانمود میکرد فقیر اسـت و لباس هاي کثیف و کهنه میپوشید.

مردم بـه او می خندیدند ولی او اهمیتی نمی داد.

او فقط بـه پولهایش اهمیت می داد.

روزی یک تکه بزرگ طلا خرید.

ان را در چاله اي نزدیک یک درخت مخفی کرد.

هر شب کنار چاله می رفت تا بـه گنجش نگاه کند.

می نشست و نگاه میکرد.

می‌گفت: «هیچ کس نمی تونه طلای منو پیدا کنه!»

اما یک شب دزدی پاول را هنگام نگاه بـه طلایش دید.

و وقتی پاول بـه خانه رفت دزد تکه ي طلا را برداشت، ان را درون کیسه اش انداخت و فرار کرد!

روزبعد، پاول رفت تا طلایش را نگاه کند اما طلا آنجا نبود.

ناپدید شده بود!

پاول شروع بـه داد و بیداد و گریه و زاری کرد!

صدایش آن قدر بلند بود کـه پیرمرد دانایی ان را شنید.

او برای کمک آمد.

پاول ماجرای غم انگیز تکه طلای بـه سرقت رفته را برایش تعریف کرد.

او گفت: «نگران نباش.»

«سنگ بزرگی بیار و توی چاله ي نزدیک درخت بذار.»

پاول گفت: «چی؟»

«چرا؟»

«با تیکه طلات چیکار می‌کردی؟»

پاول گفت: «هرروز میشستم و نیگاش میکردم.»

پیرمرد دانا گفت: «دقیقا».

«می تونی دقیقا همین کارو با یه سنگ هم بکنی.»

پاول گوش داد و کمی فکر کرد و بعد گفت: «آره راست میگی. چقدر نادون بودم. من واسه خوشحال بودن نیازی بـه تیکه طلا ندارم کـه!»

 


 

داستان های جالب و کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی

داستان انگلیسی

 

Mr. robinson never Went to a dentist

Mr. robinson never Went to a dentist, because he Was afraid.

but then his teeth began hurting a lot, and he went to a dentist.

The dentist did a lot of work in his mouth for a long time.

On the last day Mir Robinson Said to him: “How much is all this Work going to cost?”

The dentist said,: “Twenty-five pounds,”

but he did not ask him for the money.

After a month Mir Robinson phoned the dentist and said: “You haven’t asked me for any money for

your Work last month.”

“Oh,” the dentist answered, “I never ask a gentleman for money.”

“Then how do you live?”Mr Robinson asked.

“Most gentlemen pay me quickly,” the dentist said, “but Some don’t.

I wait for my money for two months, and then I say, “That man isn’t a gentleman,” and then I ask

him for my money”

 

آقای رابینسون بـه دلیل ترس، تا بـه حال پیش دندان دکتر نرفته بود.

اما روزی دندانش بـه شدت درد گرفت و او پیش یک دندان دکتر رفت.

برای مدت زیادی دندان دکتر روی دندانش کار کرد.

روز آخر، آقای رابینسون بـه دندان دکتر گفت: “دست مزد تمامی این کارهای شـما چقدر اسـت؟”

دندان دکتر گفت: “۲۵ پوند می‌شود.”

اما او از آقای رابینسون درخواست پول نکرد.

یک ماه بعد، آقای رابینسون با دندان دکتر تماس گرفت و گفت: “شـما دست مزد ماه گذشته ي خودرا نگرفته اید.”

دندان دکتر پاسخ داد: “آه، من هرگز از انسانهای نجیب دست مزد نمی‌گیرم.”

آقای رابینسون پرسید: “پس چطور زندگی خودرا اداره میکنید؟”

دندان دکتر گفت: “بیشتر انسانهای شریف پول من را بـه سرعت پرداخت میکنند، اما برخی نه.

من دو ماه برای دریافت پولم صبر می کنم و بعد از ان می‌گویم: “ان مرد نجیب نیست و از او درخواست پول می کنم.”

 


 

داستان های جالب و کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی

داستان انگلیسی با ترجمه

 

Harry’s Feet

One of Harry’s feet was bigger than the other. “I can never find boots and shoes for my feet,”

he said to his friend Dick.

“Why don’t you go to a shoemaker?” Dick said. “A good one can make you the right shoes.”

“I’ve never been to a shoemaker,” Harry said. “Aren’t they very expensive?”

“No,” Dick said, “some of them aren’t. There’s a good one in our village, and he’s quite cheap.

Here’s his address.” He wrote something on a piece of paper and gave it to Harry.

Harry went to the shoemaker in Dick’s village a few days later, and the shoemaker made him some

shoes.

Harry went to the shop again a week later and looked at the shoes. Then he said to the shoemaker

angrily, “You’re a silly man! I said, “Make one shoe bigger than the other,” but you’ve made one

smaller than the other!”

 

پاهای هری

یکی از پاهای هری از ان یکی بزرگ تر بود. او بـه یکی از دوستانش بـه نام دیک گفت : من اصلا نمیتوانم کفش و پوتینی اندازه پایم پیدا کنم.

 

دیک گفت : چرا پیش یک کفش‌دوز نمیروی؟ یک کفش دوز خوب کفشی اندازه پاهایت می دوزد.

 

هری گفت : من تا بـه حال بـه کفش دوز مراجعه نکرده‌ام. خیلی گران نمی‌شود؟

 

دیک گفت : نه. بعضی از آن ها گران نیستند. یک کفش دوز خوب و نسبتا ارزان درروستای ما هست. این هم آدرس اوست. دیک یک چیزهایی روی کاغذ نوشت و بـه هری داد. چند روزبعد هری بـه کفش دوزی روستای دیک رفت و کفشی برای او دوخت.

 

هفته بعد هری دوباره بـه مغازه رفت و بـه کفشهایش نگاه کرد. بعد با عصبانیت بـه کفش دوز گفت : تو احمقی! من گفتم : کفشی بدوز کـه یک لنگه‌اش بزرگ‌تر از دیگری باشد اما تو یکی را کوچک تر از دیگری دوختی.

 

داستان های جالب با ترجمه

برچسب‌ها:

دانلود تبليغ



داستان جالب

بیشتر بخوانید
آیا ملانصرالدین همیشه اشتباه می کرد ؟! ملانصرالدین یک شخصیت آموزنده در داستان هعا و حکایت های ایرانیست.     آیا ملانصرالدین همیشه اشتباه می کرد ؟!   کمتر کسی است که داستان های شیرین ملانصرالدین را نشنیده باشد .   ملانصرالدین هر روز ...

آموزش شيريني و کيک

جدیدترین مطالب سایت

باند غیراخلاقی ماساژورهای زن در مشهد به دام افتاد
باند غیراخلاقی ماساژورهای زن در مشهد به دام افتاد
مشاهده بیشتر